تبليغاتX
وبلاگ شاعران جوان قم - اشعار هفته ی پنجم
وبلاگ شاعران جوان قم
 

آقای عباس احمدی

 

کودکان بی مایه ام خوانند و پیران تاجرم

کار و بار ثابتی بنده ندارم لاجرم،

شعر می سازم به این و آن سواری می دهم

من نفهمیدم خرم، اسبم، الاغم، قاطرم؟!

در حضور داوران حوزه خیلی مخلصم

در مقام نوچۀ ارشاد خیلی چاکرم

سکّه و سیگار اما روبراهم می کند

چیز دیگر هم اگر باشد به قدر یک گرم...

 روشن است ای دوستان اینجا چراغ رابطه  

من هنرمندم لذا در مخ زنی هم ماهرم

 گاه مثبت، هیئتی،گاهی سوسول و غربتی

هشت فرسخ راه دارد باطنم تا ظاهرم

هیچ خنگی جز خود بنده نچاپد شعر من

هم خریدارم خودم، هم شاعرم هم ناشِرم

سکه درمان من است از ربع و از نیمش چه باک

ربع باشد، می پذیرم، نیم باشد شاکرم

خلق می گویند فرد مُنگل و بیکاره ای است

احتمالاً راست می گویند، شاید شاعرم

 

...............................................................

 

خانم امینی

 

اینجا هیچکس نمی پرسد 

مستقیم چند؟

بگذار جاده از سماجت دکمه ها

هی مچاله شود .

 

.......................................................

 

آقای احمد رضا عبادی

 

عشق   با  ما  کردی  اما  زندگی  با  دیگری

تا   به  حالا  نوبت  ما   بود  و حالا  دیگری

گفته  بودی  که  مرا وقت  سفر باید  شناخت

عا قبت   بار  سفر  بستی   ولی   با  دیگری

هر نگاهت   صد غزل  در دفترم آواره کرد

با که حالا سر بگیرند این غزل ها ؟ دیگری ؟

رسم  دنیا  بر همین  بوده  که  عمری باغبان

پای  گل  می بارد  و می چیند آن را دیگری

من  که  نفرینت  نکردم  روزی اما  می دهد

پاسخ   کار  تو   را   حالا  خدا   یا   دیگری

 

...................................................................

 

خانم نوری

 

حال مرا ببین و به حال خودم گذار

افتاده ام به پیچ و خم سخت روزگار

در من پلنگ های جهان نعره می کشند

افتاده در سرم هوس آخرین شکار

آهوی من به شانه ام آرام سر گذار

این دشت را نخواه از این بیش بی قرار

دردی است درد عشق که درمان نمی شود

پس ناگزیر آمده ام با غمت کنار

تابوت من به شانه ی این شهر می رود

من را به التهاب تو ای زندگی چه کار ؟

 

...........................................................

آقای انصاری

 

سگ

می گرید

پای دکان میوه فروشی

پاییز

برای استخوان های درخت

ساطور می کشد .

 

............................................

خانم سعیده طبیعت پور

 

ریه های احساسم پر می شوند

وقتی می خواهم از تو سخن بگویم

زبان موجود نا توانیست

در برابر تو

چیز عجیبی نیست

من هنوز با خودم

یکی نشده ام

من ، نگاه های تو را تکرار می کنم

حرف های تو را تکرار می کنم

که اثبات خود باشم یا تو

من می میرم اگر

آیینه ی اتاقت را واژگون کنی

 

....................................................

آقای محمد رفیعی

 

واسه ی منی که حبس ابدم  توی زندون بدون پنجره

غیر میله ها و دیوار سیاه  نبوده دور و برم یه منظره

تو بودی که گفتی می گیری برام  حکم آزادی از این اسارتو

گفتی نزدیکه رهاییمو فقط ، همه چیز و بسپرم به دست تو

اما برگشتی و جای تبرئه توی دستات حکم اعدام منه

اون همه دم زدی از رفاقتو  رو سفید کردی تو هر چی دشمنه

حالا جلاد منی و می بری منو پای چوبه ی بلند دار

واسه ی بریدن این نفسا نداری یه لحظه آروم و قرار

آدما حلقه زدن دور و برم  غرق لذت از تماشای جنون

تا ببینن چه جوری جون می کنه یه نفر بین زمین و آسمون

دیگه هیچ فرقی نداره بودنم  زیر پامو دوست داری بزن ، نزن

دیگه واژه های مرگ و زندگی  هیچ کدوم فرقی ندارن واسه من

گفتی حرف آخرت رو هم بزن  من فقط یه آرزو دارم و بس

تو رو آروم نذاره حتی یه دم  یاد من موقع آخرین نفس

 

...................................................................................

 

خانم زهرا بشری موحد

 

نفس نفس به صدايم هوا هوا داده است
سكوت ناطق چشمش به من صدا داده است
هنوز مانده ام اين پادشاه در دل من
كه سرزمين خودش را چگونه جا داده است
تمام گستره خلقت خدا كه كم است

خدا خودش به خودش هم تورا تورا داده است
جهان پر از تو شده در نگاه من آري!
حضورت آينه هاي جهان جلا داده است
بدون هيچ دعايي ، دخيل يا نذري
ضريح خلوت چشمت مرا شفا داده است
اگرچه آخرش اين عشق مي كشد من را
هميشه اين دل من بوده خون بها داده است
حلول عشق تو در چشم هاي رسوايم
به هر چه شايعه بوده است انتها داده است
تو اي مجاز ترين! اين وجود مرموزت
حقيقتا به غزل هاي من صفا داده است
تو يك خيال غزل خيز محو مجهولي
تورابه من چه كسي ، كي ، كجا ، چرا داده است؟

 

..................................................................

آقای محمد مهدى يارجانلي

 

اینجا کمی برای دو آدم هوا کم است
اینجا هوا به قیمت خون هر آدم است
شاید دلیل دوری ما هم همین شده ست
آدم برای آدم دیگر جهنم است

 

.....................................................

 

آقای علی اصغر شیری

 

این شعر رو به مناسبت چهارمین سالگرد درگذشت سلطان

 غزل معاصر استاد حسین منزوی سرودم وتقدیم میکنم به

 همه منزوی دوستان :                              

 

در  انزوای  کوچک  خود هم نماند ورفت

بر  گونه ام  سرشک  یتیمی  نشاند و رفت

از ترمه های خیس تغزل سرشت خود

پروانه  های    پیرهنش  را   پراند  و  رفت

هر  شب  کنار  تاک  غزل   شعر می سرود

در  دامنش  غزال   غزل   پروراند  و رفت

زرتشت    آتشین    اوستا   و    زند      بود

در  زندگان *   جواهر  آذر  نشاند  و  رفت

شد   ماندگار   ترک    غزل های    منزوی

غارتگری  که سرو  چمان  را  خماند و رفت

(( لیلا   دوباره   قسمت  ابن  السلام   شد ))

این جمله را به سوز غزلواره خواند و رفت

از  کنج  کوچک   قفس   خاک   پر  کشید

در انزوای کوچک  خود  هم  نماند  و رفت

 

.........................................................................

 

آقای علی سلیمانی

 

آبی تر آیینه های آسمانی ، چون شبنمی ، از تو طراوت شرم دارد
در چشم هایت چشم هایم خانه کرده ، از چشم های تو شهامت شرم دارد

راز بزرگی در دو چشمت مانده باقی ، از روزهای سبز و بارانی دیروز
با هر چه یاس و نا امیدی در تقابل ، از طاق ابرویت شجاعت شرم دارد

شاعر ترین ها از تو تنها می نویسند ، در اوج رگبار و غزل های شبانه
امروز هم خود را به شعر من ببخش و ...،ای آن که از دستت سخاوت شرم دارد

افسانه ی زیبای شب های خیالم ، اسطوره ی دلچسب رویاهای خیسم
چون کوه تا پایان سراپا ایستادی ، از گام هایت استقامت شرم دارد

مانند  خورشیدی و دائم می درخشی ، در شهر تاریک نگاه من همیشه
می خندی و من خوب می دانم که لبخند ، از هر نگاهت تا قیامت شرم دارد

 

............................................................................................

 

آقای محمد حسین حائری

 

گشتیم و نگشتیم به راه تو نگارا
دیدیم و ندیدیم به جز مهر تو یارا
رفتی و خزان دست رساندست به دامان
این دست من ودامن سبز تو بهارا
از موی سرت تا کف پایت سببی بود
تا سجده گذاریم به شکر تو خدا را
از مروه ی ابروی تو با شوق دویدیم
تا بر سر چشمان تو بینیم صفا را
رفتیم و نرفتیم به سر منزل مقصود
بردند و نبردند دل عاشق ما را
حائر چه نشستی که صدایی ز در آید
بر خیز و خود از در بگشا قفل صدا را

 

..........................................................................

زنده یاد نجمه زارع

 

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

.....................................................................

مهدی صادقی

 

روزی که تو می آیی

به جای آنکه روی دیوارها  بنویسند :

(( لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد ))

خواهند نوشت :

(( رحمت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال نریزد ! ))

آن روز

 به اهمیـت واژه ها پی می بریم ...

 

.................................................................

 

 

و در پایان و در بخش شاعران جوان ایران چند غزل

و رباعی از حامد عسکری ، متولد سال 61 در بم از

 مجموعه ی حال و حوائی از ترنج و بلوچ :

 

غزلم دره ای از نسترن و شب بوهاست

مرتع درمنه ها دهکده ی آهو هاست

این طرف کوچه ی بن بست نگاه آبی ها

آن طرف کوچه ی پیوند کمان ابروهاست

این خیابان بلندی که به پایین رفته

مال گیسوی به هم ریخته ی هندوهاست

غزلم گردش کاشی است در اسلیمی ها

غزلم تابش خورشید بر اسکیمو هاست

باد می آید و انجیر مقدس مست از

روسری های به رقص آمده  در هو هو هاست

هر چه که بر سر من رفته از این قافیه ها

از به رقص آمدن باد میان موهاست

تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل

سرنوشت همه ی هسته ی زرد آلو هاست

کار سختی است _ ببخشید _ ولی می گویم ....

اینکه ... بوسیدنتان .... دغدغه ی .... کم روهاست

&

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

            ***

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

&

لبخند زدن معجزه ی لب رطبی هاست

دنیا به خدا تشنه ی گیلاس لبی هاست

یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن

این اوج تمنای قوطی ها ، حلبی هاست

تشبیه شما به غزل و ماه و ستاره ،

همسایه ببخشید که از بی ادبی هاست

ناخن بجوی ، بغض کنی ، قهوه بنوشی

این عادت هر روزه ی آدم عصبی هاست

گفتی غزلت تازه شده دست خودم نیست

از لطف خرامیدن چادر عربی هاست

&

حس می کنی بهشت به کاکل کشیده است

از بس که روی روسری اش گل کشیده است

حس می کنی دوباره دلت جای دیگری است

کارت به کوچه های تغزل کشیده است

حس می کنی دچار همان غربتی که باز

سهراب را به دوزخ زابل کشیده است

من انزوای تلخ همان خشکه رودی ام

که توی خواب روی خودش پل کشیده است

که رد شوی ، که بگذری از من ، که آن طرف

یک شهر جای پات گلایل کشیده است

تو فکر می کنی که نشابور شعر من

کم درد زخم تیغ چپاول کشیده است؟

این واژه ها صدای دل مرد خسته ای است

که درد عشق را به تطاول کشیده است

خاتون بلا به دور ولی دور اسمتان

مادر بزرگ چهار عدد (( قل )) کشیده است

 

&&&&&&&

رباعی :

 

باران که گرفت غربتم را شستم

دلتنگی تلخ عزلتم را شستم

یک شب تو به خواب من مرا بوسیدی

یک هفته ی بعد صورتم را شستم

&

بغضم به تمام شهر ارسال شده است

در حنجره ام ترانه ای چال شده است

من بی تو دچار رعشه ام باور کن

مثل گسلی که تازه فعال شده است

&

و چند رباعی برای بم  :

ای ماه به شهر مرده مهتاب بریز

صد حنجره زخم و بغض کمیاب بریز

من یکـّه ام و همه عزیزان منند

ای ابر تو بر مزارشان آب بریز

&

یک زخم عمیق در جگر داشت ، نداشت ؟

شالی مشکی به دور و بر داشت ، نداشت ؟

انگار که از زلزله ی بم یک عمر

خرمای مضافتی خبر داشت ، نداشت ؟

&

یک شهر به زیر خاک مدفون شده بود

یک جمجمه از دریچه بیرون شده بود

از بس که جنازه در پتو پیچیدند

حتی جگر پلنگ ها خون شده بود




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:0 توسط ::وبلاگ شاعران جوان قم::