تبليغاتX
وبلاگ شاعران جوان قم - اشعار ماه هفدهم
وبلاگ شاعران جوان قم

 

محمد جواد الهی پور

 

هر شب تو را در دفترم جا می گذارم
درخواب بی تو سر به صحرا میگذارم
تصویر دریا می کشم در ذهن خیسم
درساحلش یک مرد تنها می گذارم
در چشم های مرد ابر سرخ گریه
در دست او یک مشت سرما می گذارم
طبق روال هر شبم اینجای قصه ...
خود را ...
قلم را ...
شعر را وا می گذارم
محو خیالت می شوم آرام آرام
در سرزمین خاطرت پا می گذارم
قافیه را در مصرع پایانی شعر
با شوق دیدار تو..............فردامی گذارم

 

...............................................................

 

علیرضا بهرامی

 

ايست

ايست کامل

قلبتان اگر مي خواهد به مسير رويايي تازه بپيچد

حق تقدم با عبور کاميون هاست

                                    با محموله ي خطرناک زندگي

هشدار:

      محل عبور خستگيها.خميازه ها.مچاله هاي زمان

هشدار   که خط کشها عقربه ها ديوار مشغول کارند

به موهاي آيدا بگو

به سرش نزند پيانو باشد

بوق زدن ممنوع !که از خواب ميپرد دنيا!

به چشم هاي سبز آيدا بگو

به مخالفت بر نخيزد با چراغهاي قرمز

به قلب آيدا بگو

چند کيلومتر ديگر روي تنهايي اش قرار بگيرد تا برسيم

 

لطفآ کمربند ايمني را ببنديد!

 

به خواب آيدا بگو

ان تابلوي سبز دور را که رويش نوشته ازادي ميبيني

 

ايست

ايست !

به تابلوي سرخ(( خون هاي ريخته)) توجه کنيد!

 

اصلآ

لعنت به لکنت جاده

به سمت لبهاي دلبرت راهي شو

اين جا:

   پايان تمام محدوديت ها!

 

...........................................

 

مجید تال

 

دوباره آمده ام تا به من بها بدهی
مرامریض کنی و مرا شفا بدهی
گره به کار من افتاده ای کلید بهشت
خدا کند که به من فرصت دعا بدهی
من از زیارت قبلی خراب تر شده ام
خداکند به من بی پناه جا بدهی
من از زبان رضا با تو درد دل دارم
مگر که پاسخ این (( اشفعی لنا )) بدهی
توآمدی و مقام رضا مشخص شد
تو خواستی که کلیدی به دست ما بدهی
دلم برای محرم چه زود تنگ شده
مگر که باز تو امضای کربلا بدهی
هزار عید فدای دو روز ماتم تو
اگر اشاره کنی٫رخصت عزا بدهی ...
تمام سال برای تو روضه می گیریم
هزار مرتبه هم در عزات می میریم

.............................................

 

فاطمه حسینی

 

خوش بختي ؟!

بايد چيز عجيبي باشد ؟!

شايد مثل اين باشد

كه توي دلت را كسي قلقلك بدهد ؟!

نمي دانم ؟!

شايد هم نوعي ميوه باشد ؟!

شايد توت فرنگي باشد

شايد هلو

يا سيب باشد ؟؟!

چه فرقي مي كند ؟؟!

هر چه هست

نه بوته اش را داريم

نه درختش را

اصلا ما كه باغچه نداريم ...

 

......................................................

 

زهرا خفاجی

 

باز در گوشه گوشه ی دفتر
میکشم عکس چشمهایت را
من به این کار سخت معتادم
دیده ای حال مبتلایت را؟

دست هایم دوباره می لرزند
اضطرابم برای دیدن توست
خیره در چشمهای تو ماندن
آه مشکل تر از کشیدن توست

روزگارت هنوز هم تلخ است
خودمانیم، تو خود دردی
بر لبانت نشان لبخند است
گرچه زانوی غم بغل کردی

مانده ای بین رفتن و ماندن
از دلت بیش و کم خبر دارم
دست از خود کشیده ای اما
من چطور از تو دست بردارم؟

میروی...نه...مگر نه حال مرا
گفته بودی که درک خواهم کرد؟
بعد تو بستری شدم درخود
من تو را ساده ترک خواهم کرد؟

تا ابد بی جواب می ماند
این سوال همیشه مطرح دل :
چه کنم؟ آه، تا فقط یک بار
خنده ات را ببینم از ته دل

حال قلبم چقدر بد شده است
طاقت دوری ات نیاورده
وقت تزریق چشم تو به من است
با سرنگی که خودکشی کرده

.......................................................

 

مجتبی دارابی

 

شاید بشود

          شکلاتی را از کودکی پس گرفت

                                             و گریه اش نینداخت

بشود جوری به زمستان فهماند

                                 که خوشحالی آدم ها از برف ، فارغ شدن از کار است

و هیچ ربطی به این سفیدی مضحک ندارد

بشود به گنجشک ها فهماند

                             که بدون سیمهای برق هم چیزی کم ندارند

درخت ها بفهمند

                  خوش صدایی پرنده ها مربوط به خودشان است

پرنده ها در بیابان همانطور می خوانند

                                           که بر روی یک درخت !

 

اما رابطه ها

              همیشه همینطور نیست

حتی زرنگ ترین دزدها هم

هنگام دزدی

              پایشان به میز می خورد

و سر از زندان در می آورند

و من هم سر از (( تو )) ... !

 

............................................

 

کبری دهقانی سرور

 

می چکم
از لبت
چون نارنجی
از خون زنان مصر

...................................

 

محمد رفیعی

 

براي لحظه ي آخر تو را كنار گذاشت
خدا چقدر زمين را در انتظار گذاشت
هزار سال تو را با عسل به هم آميخت
هزار معجزه در پيكر تو كار گذاشت
از آفريدن تو آن قَدَر به وجد آمد
كه از وجود خودش در تو يادگار گذاشت
كشيد دايره اي حول محور تن تو
مسير شعر مرا روي اين مدار گذاشت
تو آمدي به زمين آسمان گريست ، خدا
براي گريه ي او اسم مستعار گذاشت
همان دقيقه درختان مرده سبز شدند
همان دقيقه كه نام تو را بهار گذاشت

..........................................

 

علی سلیمانی

 

بخند ، زمزمه ها را غزل كني امشب
بخند ، لطف به طعم عسل كني امشب
نگاه خيس من و گونه هاي ماهت را
به آسمان جديدي بدل كني امشب
تمام فاصله ي شمس و مولوي ها را
مفاعلن فعلاتن فعل كني امشب
تمام شهر به ( جام شكسته ) خشنودند
اگر به شيوه ي ليلي عمل كني امشب
دوباره غرق دعايي ، چرا نمي خواهي
كسي به غير خدا را بغل كني امشب ؟

..............................................

 

یوسف شیخی

 

من گلی هستم
روی نقطه پنالتی
خداوندا
سوت بزن !

...............................

 

مهدی صادقی

 

(( زن ، خنجر ، دادگاه ))

با اين سه كلمه

هر جمله اي كه مي خواهي بساز

اما نگو :

(( زني در دادگاه با خنجر به قتل مي رسد ))

نگو ... كه باور نمي كنند .

روزي كه زنان

با گيسوان آشفته از قبر بر مي خيزند

تو را خواهم شناخت

از

   روسري ات ...

 

............................

 

فرشته مرادی

 

وقتی که نگات آرزویم باشد
دیوارو حصار پیش رویم باشد
درمحضرعشق گرچه دستم خالیست
بگذار که اشک آبروی ام باشد

........................................

 

فاطمه نوری

 

می سپارم گیسوانم را به باد دوره گرد
شعله شعله می وزد آتش بر این انبوه سرد
داغ تر از این نمی شد آتشی را حس کنی
هیچ کس اندازه ی من عشق را باور نکرد
در تنم هستی تو را حس میکنم هر روز و شب
تلخ تلخی دوستت دارم دقیقا مثل درد
نی نی چشمان تو آهنگ رفتن کرده اند
شور دارم لطف کن از راه رفته برنگرد
برگ برگ زندگی از چشم من افتاده است
گرچه می رقصند با هم رو به رویم سرخ و زرد


+ تاريخ یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 22:14 نويسنده وبلاگ شاعران جوان قم |