سیما احمدی
امشب حنابندان مهتاب است با دریا
پروانه ها کل میکشند از دشت تا دریا
باران به گوش ابرها یکریز میخواند
سر در گریبان برده اما بی صدا دریا
دریا بیا با آن گریبان شنی تا من
پیراهن تنهاییت باشم بیا دریا
هر وقت دلتنگت شدم طوفان به پا کردم
گیسو رها کردم میان بادها دریا
پشت سر ما حرفهای تلخ آدم هاست
اما چرا دست از تو بردارم چرا دریا؟
بر سینه ی صاف و ستبرت میکشم امشب
موهای خیسم را شبیه موج ها دریا
دریا منم آن ماهک آزاد آغوشت
این جشن ما..این جشن مهتاب است با دریا
........................................
امیرحسین آکار
شکستنی تر از آیینه ام پناهی نیست
به آه میشکنم ! خوب شد که آهی نیست
نرو...نه ! پشت و پناهم ! دلم خوش است به تو
نگو نگو که دلت خوب تکیه گاهی نیست
شروع هر سال از گردش نگاه تو بود
تو رفتی و دگر امسال سال و ماهی نیست
پی نشان توام بین آسمان هر شب
ستاره تو چرا گاه هست وگاهی نیست؟
خودم مقصر اصلی ماجرا هستم
یقیناً از طرف تو که اشتباهی نیست
بخاطرت ، شده تا کوه قاف ،می آیم
برای عاشق ، این راه ها که راهی نیست
برای چه ؟ به چه جرمی؟ به گریه محکومم
به جرم عشق به تو ؟ آخر این گناهی نیست
تفالی زدم و خواجه هم به من فرمود :
"جز آستان توام در جهان پناهی نیست"
........................................
ابراهیم اکبری دیزگاه
در مجلس شاعران غزل سرا
"ابراهیم اکبری دیزگاه"
باریش هایش ور می رود
"جناب آقای ابراهیم اکبری دیزگاه
برای شعر خوانی تشریف بیاورند بالا"
نشسته
زل زده
به لامپ بالای سرخود که پشه ای دورش می چرخد
........................................
نجمه بسطام خانی
ساده
یا
افکاری برهنه
فرقی نمی کند
من گریبان خویش را به نشانه ی خوشبختی تو
آماده ی اولین گلوله کرده ام
نباید می گفتم ولی
من گلوله را خوردم
وتو خوشبخت شدی ...
......................................
زهرابشری موحد
گم شد مسیرم پشت پیچ گیسوانت
دیگرنخواهم رفت بیرون ازجهانت
آئینه هم از انعکاست می گریزد
تصویرخود را می کُشی با ابروانت
هم نیشخند تلخ داری هم شکرخند
سخت است هضم طعم های هم زمانت
هرگز نخواهی یافت حد عشق من را
حالا خودت می دانی و تیر وکمانت
با یک نفس هم زنده می مانیم هر دو
وقتی که بگذارم دهان را بر دهانت
آهسته تر بگذر از این راه غزل خیز
همراه داری شاعری در کاروانت
......................................
مجید تال
دلگیر،دلخسته،پریشان،راه رفتم
نوری نمی دیدم به سمت ماه رفتم
همدرد تنهایی ما بی او که می شد؟
قم بی حضورش شهرکی متروکه میشد
برآب عصاراگرنمی زد دخت موسی
یکباره سیل بی امان میبرد مارا
عکس حرم را روی سینه قاب کردم
قلب خودم را دورآن بیتاب کردم
آیین این آیینه ها مهمان پذیریست
دیریست آهم میهمان اوست دیریست
بر جذبه های گنبدش دلداده خورشید
هرکس نخستین زائرش...همزاد خورشید
هر شاعری با لطف او مأجور باشد
دروصف او هر بیت، بیت النور باشد
بانو برایت شعر آوردم بخوانم
بگذار امشب تا سحر اینجا بمانم
روز نخستین مهر تو دیوانه ام کرد
یادت می آید من همانم من همانم
می افتد از چشمانم اشک قطره قطره
اما نمی افتد تمنا از زبانم
وقت ورود تو همان روز دل انگیز
ای کاش بودم تا تو بودی میهمانم
آن روز عشق و احترام و مهربانی
گل ریختن از پشت بام و مهربانی
چندین محافظ در میان کاروان بود
شکر خدا آن ساربان هم مهربان بود
جمعیت آن روز مرهم بود،مرهم
دوروبرآن ناقه محرم بود،محرم
تاریخ رنج عشق را تمدید کردی
با رفتنت صد خاطره تجدید کردی
شرح کتاب فاطمی را طرح کردی
طرح کتاب زینبی را شرح کردی
کم می شود اشک من اما لطف تو نه
من مستحق آتشم با لطف تو نه
بانو شما از ریشه ی عشقی اصیلی
محض رضای مهربانی «اشفعی لی»
......................................
مهری حسینی
گم شده
پیغمبر احساس دلم گم شده در شهر
انگشت نمای دل مردم شده در شهر
چندی ست به احساس شما معتقدم من
کفری ست که لبریز ترنّم شده در شهر
احساس شما سهم دل من که نشد، هیچ
دل کوچه ی پامال تفاهم شده در شهر
تندیس جنون سهم مناجات نگاهی ست
دل معبد آلوده ترین خُم شده در شهر
ای کاش مرا تا ده بالا بکشاند
آن خاطره ی غرق تنبسّم شده در شهر
با دست سپیدش ده ما را که نشان داد
می رفت که تا گم شود آن گم شده در شهر
.......................................
محمد رفیعی
ديدم تو را و چشم مرا آفتاب زد
خورشيد رفته رفته خودش را به خواب زد
يك مشت خاك تيره و تاريك بود ماه
نور تو را گرفت و از آن پس نقاب زد
ديگر گلاب قمصر كاشان گلاب نيست
وقتي گلي چنان كه تويي تن به آب زد
با قيد و بند هاي زميني نمي شود
از حسن بي حساب توحرف حساب زد
بايد قبول كرد كه تصويري از تو را
با چارچوب واژه نبايد به قاب زد
......................................
سلیمانی علی
چند شب پیش خواب می دیدم
عکس شمعی به روی آب افتاد
بعد پروانه ای پریشان شد
پر و بالش به التهاب افتاد
شمع خندید و باز پروانه
در نوای خوش اذان ها رفت
بعد گم شد میان شعله و دود
سوخت اما به آسمان ها رفت
بعد دیدم که کوچه ها همگی
در عزایش سیاه پوشیدند
شانه ی ابر ها کمی لرزید
اشک ها روی گونه رقصیدند
مادرم گفت روضه بنویسم
از تو ، از بی قراری کوچه
روضه ی دست های در زنجیر
قصه ی یادگاری کوچه
خط اول : سه ضربه ی سیلی
به دل غنچه ها خزان دادند
پیش آموزگار شان شیطان
ایستادند و امتحان دادند
خط دوم : سه غنچه ات گریان
زینبت داد می زند مادر
پسرانت به جوش آمده اند
حیف دستت نمی رسد تا در
خط سوم : سه شعله آتش
می رسند و در مقابلشان
محسنت را بگیر در آغوش
غنچه هایت شکسته شد دلشان
خط آخر شب است و تنهایی
وقت تشییع پیکر تو شده
تو ببین این زبان نا قابل
روضه خوان معطر تو شده
سالها بعد عصر تنهایی
می رسی بر دهانه ی گودال
مادرم داد می زند آن وقت
آه ... یکباره می رود از حال
باز برگشتم اول روضه
لرزه افتاده باز بر دستم
بی قرارم که از تو بنویسم
از خودم بی قرار تر دستم
مست تصویر آخرت حافظ
غرق دریای خنده ات سعدی
مولوی سر به صخره می کوبد
محتشم داد می زند بعدی
.......................................
مهدی صادقی
چشم هات
موج
که بر می داشت
میشد دید
از خزر تا فارس
پیاده ، راهی نیست ...
لـُنـگ تمام لات های زیر بازارچه
لـِنـگ در هوا
لـَنـگ اشاره ی تو مانده بود
اما
جواز نفس کشیدنت که سوخت
سوار بر اولین کرکس
نفس
نفس
زنان
گریختی
دست تکاندی برای مناری که سر و گوشش می...جن...بید
و از حافظیه ای دچار
به آلزایمری واگیر دار
گذشتی
تا در خاوری دوان
از سمبل نژاد در حال انقراض
آهوان چشم آبی پارسی
پرده برداری کنند .
از خزر تا فارس
جایی برای پیاده ها نیست
......................................
محمد غفاری
روز خاموش که شد وقت درخشیدن توست
بهترین لحظه ی شب لحظه ی تابیدن توست
ابرها پشت به ماهند به تو خیره شدند
ماه پنهان شده هم محو درخشیدن توست
از همان لحظه که شد باز لب غنچه ایت
فکر آشفته ی من درهوس چیدن توست
سالها فاصله باقیست میان من وشعر
اینکه شاعر شدم از معجزه ی دیدن توست
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
شعر دف میزند و نوبت رقصیدن توست
پلک بر هم نزنم وقت تماشا به خدا
اوج عاشق شدنم دیدن خندیدن توست
.......................................
مهسا کیان
حریص ِ با تو بودنم پرُ از عطش مثل ِ
کویر
چه صادقانه میشکنم باور ِ دستامو بگیر
چه خالی از نبض ِ هوس ،عاری ام از رنگ ِ فریب
از تو ترانه میشکفه تو خاک ِ ذهن ِ این غریب
مدیون ِ خاطراتته کویر ِ خشک ِ گونه هام
آخه به بارون میرسن وقتی که میباره چشام
میرسم از آخر ِ شب به اول ِ صبح ِ نگات
ستاره بازی میکنم تو گرگ و میش ِ خندهات
تشنه به دریا میرسه منم به چشمات میرسم
خیالتو سر میکِشم وقتی که خیلی بی کسم
به این خوشم که هر نفس ، تویی تمام ِ باورم
یه روز به دستت میرسه ، از خودِ من خاکسترم
......................................
رضایزدانی
شست با عطر بهشتی بدنت را بانو!
زخم در زخم گل یاسمنت را بانو!
لرزه بر دست یداللهی حیدر افتاد
بست تا بند حریر کفنت را بانو!
داغ این حادثه بر قلب علی ماند،که شب
خاک می ریخت و پوشاند تنت را بانو!
شمعهاشام غریبان تو را پی نبرند -
یا که پروانه پر پرزدنت را بانو!
ماه در مانده شد از نور تو ای خیر کثیر -
یا که خورشید تب سوختنت را بانو!
لاله بر ، داشتن زخم تو حسرت میخورد
سرخ در سرخ شقایق شدنت را بانو!
اوج پرواز تو را هیچ کبوتر نرسید
شوق معراج تو در پر زدنت را بانو!
دوبیتی
چه تعبیری خدا در نقطه دارد
که تفسیری جدا هر نقطه دارد
به تعداد بهار عمر زهرا
همین اندازه کوثر نقطه دارد
(نقطه از انااعطینا ...... تا ابتر18تا است.)





