وبلاگ شاعران جوان قم در تاریخ 16/1/87 شروع به کار کرد تا منعکس کننده ی اشعار شاعران جوان قم باشد . تمامی شاعران قمی که مایل هستند شعرشان در وبلاگ نمایش داده شود می توانند شعر خود را به صورت خصوصی کامنت بگذارند . این وبلاگ پانزدهم هر ماه به روز می شود
دلم میخواست دست از شانه دیوار بردارم قرق را بشکنم ، پا روی دوش کوچه بگذارم خودت می دانی از این معبر تاریک میترسم اگر پا بند این دیوار ماندم ، سخت ناچارم به تنهایی که عادت کرده باشی ، خوب میفهمی چرا از این شلوغی های در بازار بیزارم تماشا کن که در طوفان چشمت غرق خواهم شد اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم من از این پیچ و خم هایی که در راه ست فهمیدم گره پشت گره پشت گره افتاده در کارم
که تکه تکه هایش لابه لای سنگفرش خیابان جا مانده خم می شوم تکه ای از لبهایت را برمی دارم و کف دستم می کارم با آب دهانم جوانه می زنی زنده می شوی آنقدر زنده می شوی که دیگر نمی توانم کنارت راه بروم و لبهایم برای همیشه بوی نم به خود گرفته است حالا عجیب نیست اگر دستهایم را از مچ ریشه کن کنم
جلگه ها را برده ای در دامن ات جا داده ای وسعت دریاست در پیراهن ات جا داده ای چشم و ابرو و لب و گیسو و آغوش و دهان هرکسی را گوشه ای از میهن ات جا داده ای عطر لیموهای لبنان ، طعم خرمای عراق مرزها را ماهرانه در تن ات جا داده ای پیکرت را رگ به رگ گشتم ولی گم تر شدم رگ به رگ سردرگمی تا معدن ات جا داده ای خون جگرکردن مرام ات بوده نه خون ریختن دوست ات رادر کنار دشمن ات جا داده ای می روی بالای بالا سربلندت می کند ریسمانی راکه دورگردن ات جا داده ای
هر کس به احترام مقام تو خم نشد آقا نشد بزرگ نشد محترم نشد دل خسته بود و راهی این آستانه شد دل خسته بود و راهی باغ ارم نشد گفتند مرقدت حرم آل فا طمه س است با این حساب هیچ کسی بی حرم نشد این حاجت من است الهی قلم شود دستم اگر برای تو بانو قلم نشد باز این چه لطفی است که در حق ماشده ما شاعرت شدیم ولی محتشم نشد می خواستم برای تو بهتر از این غزل من را ببخش آنچه که می خواستم نشد
با اینکه در غرور و متانت زبانزدی اما چه عاشقانه به دنبالم آمدی هرچند دل به لایحه ام داده ای،ولی بر طرح های دلبری خود مقیدی هم ماه آسمانی و هم ماه برکه ها حق داری ای پلنگ پریشان،مرددی؟ باور نمی کنی که بدون مکاپ هم در قلهک و فرشته هنوزم سرآمدی # آیینه ای و ترسم از آن بود بشکنی سنگ مرا مدام که بر سینه میزدی
............................................
زهرا خفاجی
سکوت کرده ای امشب ، صدا نمیشنوی صدای گریه ی تلخ مرا نمیشنوی چنان به صورت من خیره مانده ای انگار همیشه گنگی و از ابتدا نمیشنوی تو خواستی که شبی با تو درد دل بکنم چرا نمیشنوی پس؟ چرانمیشنوی؟ برای کهنه شبت باز شعر میخوانم طنین تازه هر واژه را نمیشنوی؟ تو را بهانه ی دل کردم و غزل گفتم چه بی بهانه نشستی ترانه میشنوی
...............................................
کبری دهقانی سرور
خبر طغیان ابرها را از رادیو شنیدم از خانه می روی بی کلمه عنکبوت پیر کفش هایم را حاشیه می رود پاهای تقدیرم آن قدر بلند نیست که پی ات بدوم آخرین آواز را در جیب می گذارم و باران را از شیشه پاک می کنم
شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد که من بد جور دلتنگ توام باران که می گیرد دلم تنگ است می دانی پناهم شانه های توست کمی اشک است درمانش دل انسان که می گیرد من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم شبیه حس دیدارم ولی پایان که می گیرد غروبی تلخ و دلگیرم غروب دشت تنهایی دل دشتم من از نی ناله چوپان که می گیرد چه بی راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می گیرد چقدر از خاطراتت ناگزیرم نه گریزی نیست منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما چه مشکل می شود کارم دلم آسان که می گیرد سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را ولی باران که می گیرد ولی باران که می گیرد
بگذار که از آینه ات وام بگیرم با دیدن دنیای تو آرام بگیرم تردستی لب های تو را دیدم و باید از شیوه ی خندیدنت الهام بگیرم در هر قدمم شوق رسیدن به تو جاریست شاید که از این راه سرانجام بگیرم من شاعردرباریم و چشم تو کافیست تا خیره در آن باشم و انعام بگیرم عمریست که پیچیده تر از زندگی ام کاش یک لحظه در آغوش تو آرام بگیرم
..............................................
وحیده گرجی
نیست حتی فکر آنی کوه کندن در توانم در کتاب عشق اما قهرمان داستانم با اناری سرخ پیوندم زدند از روز اول ترش و شیرین شهد می ریزد ز یاقوت دهانم گوش تا گوش -از صدف لبریز- گردنبند دارم تا سرود عشق را از حفظ با دریا بخوانم باد میرقصد جنون آمیز از وقتیکه دیده لانه ی گنجشکها را لابلای گیسوانم تا پلنگی ماه را در برکه ام حتی نبیند چادرم را زیر طاق آسمانها میکشانم چشم می بندم خیال دلبری در سر ندارم غمزه می ریزد ولی از گوشه ی تیر و کمانم آسمان هر بار حس میگیرد از باران مهرم وقت باریدن سخاوتمند تر از آسمانم کودکان شهر آرامند تا جاریست هرشب لهجه ی شیرین مادر بودن من بر زبانم