|
وبلاگ شاعران جوان قم
|
ابراهيم اكبري ديزگاه
۱
مثلا گوشی ات را بردار
بگو سلام
بگو ممنون
بگو خوبم
بگو خیلی دوستت دارم
فرض کن که من زنگ زده ام
۲
لباس هایت را یکی یکی در بیار
فکرکن اتاق تاریک است
و ماه از گوشه پرده سرک می کشد
و من در گوشه تخت نشسته ام
...........................................
مهرانه جندقي
گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست
برخاستی٬رفتی و آتش از دلم برخاست
آواره ام!برگرد!در من قصر شیرین است
یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست
چشمان من خاصیّت بخشندگی دارند
یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست
چیزی نگو ٬امشب صدا را باد خواهد برد
حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست
من خسته ام...عمریست یک دیوانه در قلبم
سر می زند بر سنگ و میپرسد:کسی اینجاست؟
من عاشقم٬او نیست٬اما هر دو تنهاییم
من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست
......................................
ميثم حميدي
در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران را
تحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان را
سرناسازگاری دارم اما پافشاری کن
بیابان سخت عادت میکند آداب مهمان را
چه تقديري كه پایان بیابان ها بیابان هاست
در آغوشم بخوان این بیتهای رو به پایان
را
سکوت ابرها را گرگ باران دیده میفهمد
تو نمنم ناامیدی مستی دریای بیجان را
وفردا در کنار رازهایم خاک خواهی شد
بیابانها
بیابانها
نمیفهمند باران را
.....................................
امير حنايي
به علی ابن ابی طالب علیه السلام
1
نشان آمدنت،روی کعبه حک شده بود
و صبر کعبه که لبریز از ترک شده بود
2
دوباره کعبه ترک خورد ؟! یا سر تو شکافت ؟!
از این پدیده ، زمان هم دچار شک شده بود
1و2
شکاف کعبه ، فدای سرت ، چه سری داشت؟!
نشان مرگ و تولد ، که مشترک شده بود !
#
در شکسته ، لـگـد ، گـریـه های در کـوچـه
،
غمی بــــــزرگ،به اندازه ی فـــــدک شده
بود !
..........................................
زهرا خفاجي
مرگ را بی هراس تجربه کن
پانزده بار در دقیقه بمیر
پانزده بار به خودت شک کن
بعد این اتفاق را بپذیر
پانزده بار با خودت بشمار
تا نفسهای لحظه ی آخر
زجر یک انتظار لذت بخش
لذت انتظار زجر آور...!
پانزده بار پک بزن به خودت
دود شو در پیاده رو آرام
"وینستون" وار ته بکش، له شو
با قدم های عاشقی ناکام
تا که یک ربع دیرتر برسی
فحش و نفرین نثار هر چه که هست
بغض و قلب و غرور و هرچه که بود
پانزده بار در دقیقه شکست
...
بر سرم سایه های ثانیه ها
مثل پتکی فرود می آید
لحظه ی آمدن کنار تو دیر
وقت رفتن چه زود می آید....
................................
مهدي صادقي
روشن / خاموش
روشن / خاموش
روشن / خاموش ...
.
.
.
روشنایی کائنات را به بازی گرفته است
این دختر بازیگوش
.
.
.
روشن / خاموش
روشن / خاموش
روشن ...
همینطور خوب است
دیگر پلک نزن
من از تاریکی می ترسم ...
.......................................
علي صفري
کنار پنجره
چه اتّفاق عجيبي ميان ما افتاد
كه لحظهلحظة آن را نميبرم از ياد
مرور كن كه چگونه، سه نقطه بعد از آن ...
كنارپنجره بودي كه ناگهان افتاد
ـ نگاه من به نگاهت و قصّه ما شد
دو تا كبوتر چاهي دو تا رها در باد
پَرِ هميشة پروازِ من شدي جوري
عبور كردهام از بينهايتِ فرياد
تمام ترس من اين است ما به هم .... اصلاً
خدا هميشه بزرگ است هر چه باداباد
براي روز طلايي دعا بكن شايد
خداي ما زد و سنگي از آسمان افتاد
......................................
سيد محمد موسوي
روزی که آفرینش انسان شروع شد
این حس عاشقانه ی پنهان شروع شد
غار حرا و دامنه ی کوه طور ... نه !
از چشم و از نگاه تو ایمان شروع شد
همچون بهار ِ حیله گر از باغ عشق من
رفتی و پرسه های خیابان شروع شد
بعد از وداع تلخ درختان و برگ ها
جنگل دلش شکست و زمستان شروع شد
ابری غریب و خسته از این شهر میگذشت
ما را که دید گریه ی باران شروع شد
مردی کنار دفتر عمرش نوشت "عشق"
آتش گرفت دفتر و پایان شروع شد .
*************************
با توجه به افتتاح وبلاگ شاعران قم
و برای بیشتر شدن وحدت وبلاگ معرف شاعران این استان
وبلاگ شاعران جوان قم دیگر به روز نخواهد شد .
با تشکر از تمام کسانی که در این مدت با شعرهایشان از این وبلاگ حمایت کردند